مازاده ی عشقیم وپسرخوانده ی جامیم

 درمستی وجان بازی دلدارتمامیم

دل داده ی میخانه وقربانی شربیم

 دربارگه پیرمغان پیرغلامیم

 هم بستر دلدار وزهجرش به عذابیم

 دروصل غریقیم و به هجران مدامیم

 بی رنگ ونواییم ولی بسته ی رنگیم

 بی نام ونشانیم وهمی درپی نامیم

 باصوفی وبا عارف ودرویش به جنگیم

 پرخاشگرفلسفه وعلم کلامیم

 ازمدرسه مهجور و زمخلوق کناریم

 مطرود خردپیشه ومنفور عوامیم

 باهستی وهستی طلبان پشت به پشتیم

 بانیستی از روز ازل گام به گامیم

 

دعوى اخلاص

گــــر تــــو آدم‏زاده هستى "عَلّم اَلاَسما" چه شد؟

 

"قابَ قَوْسینت" كجا رفته است؟ "اَوْاَدْنى" چه شد؟

 

بـــــر فـــــــــراز دار، فـــــــــریاد "اَنَا الحق" مى‏زنى

 

مــــــدّعىِ حــــــــق طلب، اِنیّت و اِنّـــــا چه شد؟

 

صــــوفى صـــــافى اگر هستى، بكن این خرقـه را

 

دم زدن از خــــویشتن با بـــــوق و با كرنا چه شد؟

 

زهــــــد مفـــــــروش اى قلنـــــدر، آبروى خود مریز

 

زاهـــــد   ار هستى تو، پس اقبال بر دنیا چه شد؟

 

این عبــــادتــ ها كه ما كردیم، خوبش كاسبى‏است

 

دعــــــــــوى اخلاص با این خود پرستی ها چه شد؟

 

مــــــرشد از دعوت به سوى خویشتن، بردار دست

 

"لا الهت" را شنیدستم؛ ولــــــــى "الاّ" چه شد؟

 

شــاعر بی مایه، بشكن خـــــامـــــه ی آلــــــــــــوده‏ات

 

كـــــــــــم دل‏آزارى نما، پس از خدا پروا چه شد؟

 

خلوت مستان

در حلقه درویش، ندیدیم صفایى

 در صومعه، از او نشنیدیم ندایى

 در مدرسه، از دوست نخواندیم كتابى

 در مأذنه، از یار ندیدیم صدایى

 در جمـع كتب، هیچ حجـابى نـدریدیم

در درس صحف، راه نبردیم به جایى

در بتكده، عمرى به بطالت گذراندیم

در جمع حـریفـان نه دوایـى و نه دائى

در جـرگه عشّاق روم، بلكه بیــابم

 از گلشن دلدار نسیمى، رد پایى

 این ما و منى جمله ز عقل است و عقال است

 در خلوت مستان، نه منى هست و نه مایى

 

 كتاب عمر

پیرى رسید و عهد جوانى تباه شد

 ایّام زندگى، همه صرف گناه شد

 بیراهه رفتـه پشت به مقصد، همى روم

 عمرى دراز، صرف در این كـوره راه شد

 وارستگان، به دوست پناهنده گشته‏اند

 وابسته‏اى چو من به جهـان، بى پناه شد

 خودخواهى است و خودسرى و خودپسندى است

 حاصل ز عمرِ آن كه خودش، قبله‏گاه شد

 دلدادگان، كه روى سفیدند پیش یار

 رنج مرا ندیده كه رویم سیـاه شد

 افسوس بـر گذشتـه، بر آینده صد فسوس

 آن را كـه بستـه در رسن مال و جاه شد

 از نـورْ رو به ظلمتـم؛ اى دوست، دست گیر

 آن را كـــه رو سیه بــه سراشیب چاه شد

   خال لب

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بيمـار تـو را ديـدم و بيمار شدم

فارغ از خود شدم و كوس اناالحق بزدم


همچو منصور خريدار سر دار شدم


غم دلدار فكنده است به جانم، شررى


كه به جان آمدم و شهره ی بازار شدم

درِ ميخانه گشاييد به رويم، شب و روز


كه من از مسجد و از مدرسه، بيزار شدم

جامه ی زهد و ريا كَندم و بر تن كردم


خرقه ی پير خراباتى و هشيار شدم


واعظ شهر كه از پند خود آزارم داد


از دم رند مى آلوده مددكار شدم


بگذاريد كه از بتكده يادى بكنم


من كه با دست بت ميكده بيدار شدم